زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

سفر اردیبهشتی ما در ششمین سالگرد ازدواجمون

1393/2/10 20:35
نویسنده : مامان رادين
457 بازدید
اشتراک گذاری

سلام مامانی !!!!

خوبی عزیزم؟؟؟؟

وای که چقدر دلم برای نوشتن از تو ، تو وبلاگت تنگ شده بود .

اما بلاخره اومدم تا حداقل از مسافرتی که رفتی برات بنویسم .

این روزها اینقدر مشغله دارم که اصلا وقت نوشتن برات رو ندارم ، نه اینکه نیام نت میام اما حوصیه تایپ کردن رو ندارم .یه چند تایی پست خالی داری  که هنوز خالیه و ننوشتمشون .هر دفعه که میام cd بلاگتو سفارش بدم این پستهای خالی مانع میشن از سفارش دادن ...

بلاخره طلسم سفر به شمال شکسته شد و درست تو  صبح چهارشنبه  93/02/10 همزمان با ششمین سالگرد  ازدواچمون راهی شمال شدیم   

 

نی نی شکلک

البته به همراه مادر روحی اینا عازم سفر شدیم . قرار شد تا غروب چهارشنبه بگردیم و بعد بریم خونه مامان بزرگ .

می خواستیم برا ناهار بریم اطراف فومن  ، اما تو توقف چای خورونی که قبل از امام زاده هاشم داشتیم تصمیم عوض شد و رفتیم که بریم سمت دیلمان ...

هوا خیلی خیلی گرم بود ...

همین که به منجیل رسیدیم شرجی بودن هوا خودشو نشون داد

اینقدر گرم بود که اصلا حال حرف زدن نداشتیم ...

لپ گلی شدنت هم به همین خاطر  قر بونت بشم ...

خدا رو شکر که کبودی لپت هم داره خوب میشه ...

 

 

 

 

 

 

اینم یه عکی سه نفره از مادر روحی و دایی آرمان و رادین پسری

 

 

بقیه  توضیحات رو  همراه با عکس ها میزارم  برات عشق کوچولوی دوست داشتنی من ...

ناهار رو رفتیم  سمت دیلمان ، سمت " آبشار لونک " ، دیگه به محض نشستن تو ماشین کولر روشن کردیم و تازه من از اون موقع حال اومدم و مزه یفر رو فهمیدم ... 

چون مادری پاش درد می کرد و بالا نمی تونست بره رفتیم تو آلا چیق های کنار رودخونه ...

 دیگه هوا حسابی خنک شده بود و عالی ...

و شما هم حسابی آب بازی کردی ...

 

 

 

 

اینم یه عکس از بابای عزیزم و دایی آرمان

 

 

اونجا یه سگ ماده  و شیر ده بود که تا بوی غذا بهش خورد اومد نزدیکمون ...

منم که یاد دوران شیر دهی خودم افتلدم که همه میگفتن شیر میدی یکم از اون چیزی که بوش میاد بخور ، منم با استخونهای مرغ از خانم شگه پذیرایی میکردم و دیگه اون آخرا احساساتی شدم و با کمک شما و دایی آرمان، خود مرغ و حتی برنجم بهش دادم و اون سگ گرسنه هم حسابی میخورد  ...

بعد از ناهار هم رفتیم سمت بالا کوه و چشمه لاروخانی تا یه آب خنک بخوریم ...

دیگه با سوار شدن تو ماشین ، شما تو بغل مادری خوابت برد ...

به چشمه که رسیدیم یه منظره زیبا از مرتع که توش پر بود از گلهای سفید یخی که انگار تو فصل بهار رو چمنها پر شده بود از برف ...

شما که خواب بودی اما من و بابایی و دایی آرمان حسابی عکس  انداختیم ...

خواستیم دور بزنیم که دوباره برگردیم سیاهکل که مادری گفت تا اینجا اومدیم بریم یه سر دیلمان و اسپیلی هم بگردیم و رفتیم ...

از اونجا  هم راه داشت به املش اما نمی دونستیم جاده چطوره ، اما بعد از بنزین زدن تصمیم گرفتیم به سفرمون جنبه هیجانی - توریستی هم بدیم و با سوال کردن از اهالی بلاخره از همون طرف راهی شدیم به سمت املش  ...

عبور از دل کوه ها و پیچ جاده ای که تا حالا نرفتی خیلی هیجان آوره ، اینکه ندونی پشت اون پیچی که می گذرونی چه خبره خیلی لذت بخشِ ...

بابا احمد تو جوونیهاش رفته بود اما الان نمیدونست وضعیت جاده چطوره ...

دیدن گله های گوسفندها . دیدن روستاها و بوی نون محلی و دیدن ادمهایی که از مدرنیته شهری فرسنگ ها فاصله دارند ، خیلی به رفع خستگی روح ادم کمک میکنن ...

دلمون پوسید بس که تیر اهن و اجر و ساختمونهای بلند و پاساژهای شیک و مدرن دیدیم ...

ادم دلش میخواد ببره و بیاد اینجاها زندگی کنه ...

دیگه غروب شده بود و ما داشتیم از مناطق ییلاقی  عبور میکردیم و  از  روستای ییلاقی پدر بزرگ و مادربزگم که خدا بیامرزدش هم رد شدیم و  و برای خوردن یه عصرونه محلی لحظاتی توقف کردیم ...

اون اطراف پر بوود از درختهای فندق  و شما مشغول چیدن گلهای وحشی از تو چمنها ...

 

 

 

 

اینم یه عکس از بابا مامان عزیزم

 

 

و اما بعد  که دوباره حرکت کردیم و بعد از اومدن اون همه سر بالایی وار سراشیبی مه گرفته و جنگلی شدیم ...

مه به  حدی شدید بود که با تاریک دن هوا به زور تا جلوی کاپوت دیده میشد...

بعد از اومدن خیلی با احتیاط ، بلاخره به "سفید چشمه رحیم آباد" رسیدیم  و بعد هم به طرف خونه مامان بزرگ راهی شدیم ...

دیگه از رحیم اباد رعد و برق های خیلی شدید ، جوری که همه اسمان از سیاهی روشن میشد ، شروع شد ...

9:30  بود حدوداً که رسیدیم خونه مادر بزرگ  که بارون سیل اسایی شروع شد و هوا خسلی سرد شد و اصلا از گرمای صبج خبری نبود و دندونهامون از سرما به هم  میخورد

و بعد هم شام  خوشمزه فسنجون که تو اون هوا  و رو بالکن خونه مامان بزرگ خیلی چسبید و خواب  همراه با بخاری ...

این هم از نمای صبح خونه مادر بزرگ

 

 

بعد از یه خواب خوب و دلچسب از خستگی دیروز، یه صبحونه دلچسب تر که همراه بود با عسل و تخم مرغ محلی و پنیر محلی ، حسابی چسبید ...

بعد از ظهر هم که روز اول ماه رجب ب.ر و "لیله الرقائب " به آرامگاه مادر جون خیلی عزیزم  و دایی شهیدم  و سایر فامیل از  دست رفته رفتیم و  برای شادی روحشون خیرات کردیم ، بعد هم به خاطر مامان بزرگ که مدتهاست به خاطر پا درد جایی نرفته بود  راهی حرم امامزاده " آستانه اشرفیه" شدیم و بعد هم برگشتیم خونه ...

اولین بار بود که به اونجا میرم ، دورش یه بازارچه داشت که از اونجا برات یه لیوان باب اسفنجی گرفتم و بابا احمد هم برات یه نفت کش خرید که خیلی دوستش داری ...

 

این عکس رو از نت گرفتم

 

 

این هم عکس سوغاتی هات

 

فردا هم همگی رفتیم پیک نیک تو دل کوه ها تو محلی به نام " بلور دکان"  که اونجا هم رودخونه داشت و شما حسابی بازی کردی بازم ...

 

 

البته ناگفته نمونه که ما هم حسابی اومدیم تو اب و یه حالی کردیم اما شدت اب اونقدر بالا بود که کمر درد گرفتم ...

 

اینم یه عکس دای و خواهر زاده ای

که بابایی از تو اون اب بردت اون طرف رودخونه رو یه تخته سنگ

بعد هم من و دایی اومدیم اون طرف

 

 

 

اینم از ناهار خوشمزه ما

 

 

 

از ساعت 7:00 هم رفتیم  بازم بالای کوه تو مراتع و 9:00 شب برگشتیم و من و دایی و شما و بابایی راهی دریا شدیم ...

خیلی سرد بود دریا ، خوب که با خودمون چوب و بنزین برده بودیم ...

پذیرایی کردیم از خودمون به صرف ساندویچ و بعد هم چای و ساعت 12:30 برگشتیم خونه ...

فردا رو هم بعد از دیدن داییم و برگشتن به خونه مامان بزرگ به شب رسوندیم و جایی نرفتیم ، چون بابا اجمد و دایی مامان بزرگ رو بردن رشت دکتر و ما اماده بودیم که حر وقت برگشت راهی خونه زندگیمون بشیم ... 

ساعت 11:30 بود که بعد از خوردن شام راهی قزوین شدیم و ساعت 2:30 رسیدیم  خونه ...

اینم از اولین میافرت 93 ای ما  که خیلی خوش گذشت ...

لازمه که بگم خیلی پسر خوبی بودی و اصلاً اذیتم نکردی ، مخصوصاً برای wc رفتن شب تو خواب تا صبح تمیز و پاکیزه میخوابیدی ...

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)